تبليغاتX
نیست آیین جوانمردان ناب...!!!



فریاد نمی کشم

که خواهند گفت از استخوان درد است

مویه نخواهم کرد

که این صدای زخمی یک مرد است

گریبان نمی درم

که عریانی عادت درختان بی تصمیم

در تازیانه هوای سرد است

صله ای نمی خواهم از هیچکس

چرا که طلا

افتخار از این دارد

که به رنگ گونه های من زرد است

+ نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 0:25 توسط asei |



بعضی زخمها رو باید درمان کنی تا بتونی به راهت ادامه بدی ...

بعضی زخمها ، باید باقی بمونه تا هیچوقت راهت رو گم نکنی

+ نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 19:22 توسط asei |



انسان ها توانایی بالقوّه ی تکرار اشتباهاتشان را دارند. و بدبختی آنجاست که در دفعات بعدی، با از بین رفتن قبح عمل، بلای بدتری سرت می آورند.

در تمام زندگی ام سعی کرده ام بدی های دیگران را با خوبی جواب داده و آنها را شرمنده کنم.اما این باعث شده آنها فکر کنند بدی و کثافت کاری شان کار خوبی بوده و آن را تکرارکنند.

توی دنیای آدم ها، صداقت محکوم است. اگر بخوام با آدمهای زیرآب زن و نامرد برخورد مستقیم کنم همه مرا محکوم می کنند و آدم بده قصّه میشوم.

هر دوستی توانایی بالقوه ی تبدیل شدن به یک دشمن را دارد. تازه اگر هم دوست بماند از روی حماقت یا دوست داشتن زیاد ممکن است مرا به باد بدهد.

همان کسی که ادعا میکند مثل برادر توست و برایت جان می دهد کافیست پای منافعش یا حتی هوسش به میان بیاید ،حتی یک لحظه هم برای له کردن تو مکث نخواهد کرد.

و اما من به شکل احمقانه ای اشتباهات آدم ها را می بخشم و آنها دوباره بدترش را سرم می آورند.

به آدم ها اعتماد میکنم و آنها مرا به ارزانترین قیمت ها می فروشند.

من بدی را هنوز با خوبی جواب می دهم و پشت سرم میگویند: دیدید حق با ما بود...!!!

من زیرآب زنی نمی کنم و پشت سرم شایعه ها قوت می گیرد و زندگی ام را نابود می کند.

و منی که برادری ندارم فکر می کنم «برادری» ممکن است در این دنیای کثیف رخ دهد ولی برادرانم مرا به چاه می اندازند و رد می شوند.

من آدم احمقی هستم که راه و روش زندگی کردن در این دنیای کثیف را بلدم اما این دل لامصّب نمی تواند به آنها عمل کند و ترجیح می دهد همیشه بازنده باشد.

+ نوشته شده در شنبه چهارم تیر 1390ساعت 23:33 توسط asei |



چه حالیه که من دارم

به حال من تو می خندی

منم اون کولیه تنها که هر شب خون می بارم

شده تو خلوت تارم زبونم سیم گیتارم

دل پر خون شده بیمار شبیه هر دفعه هر بار

شده زخمی تن تب دار از این دلتنگی و دیوار

بازم دیوار و دلتنگی

شدم بیمار صد رنگی

بازم نالیدن از پشت

 حصار کهنه سنگی

چه حالیه که من دارم

به حال من تو می خندی

بازم دیوار و دلتنگی

شدم بیمار صد رنگی

چه حالی داره این خونه دوباره سرد و بی جونه

چرا باور نداری که نباشی خونه زندونه

از این حال خرابه من کسی چیزی نمیدونه

همه می خندن و میگن شبیهی به یه دیونه

بازم دیوار و دلتنگی

شدم بیمار صد رنگی

 بازم نالیدن از پشت

حصار کهنه سنگی...

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390ساعت 20:10 توسط asei |



 

بر هيچ چيز دل نميسوزانم
زيرا كه نه ديروزم سپري ميشود
و نه فردايي در كار است
امروز نيز تكاني به خود نميدهد
نه گامي به پيش،
نه گامي به پس
اي كاش سنگ بودم – ميگويم – اي كاش
سنگي تا آب مرا جلا دهد
سبز شوم،
زرد شوم،
مرا روي تاقچهاي بگذارند
همچون تنديسي
يا طرحي از يك تنديس
يا مادهاي خام براي برآمدنِ بايستهها
از بي هودگي نابايستهها
اي كاش سنگ بودم
تا بر همه چيز دل بسوزانم!

(زیرا دل تمام اطرافیانم هم از سنگ است)

+ نوشته شده در شنبه بیستم فروردین 1390ساعت 0:29 توسط asei |



نمیشه دل به هر کس داد

نمیشه ار نفس افتاد

پرنده با پر بسته نمیشه ار قفس آزاد

نمیشه شب به شب خوابید فقط کابوس وحشت دید

نمیشه در سکوت خود صدای گریه رو نشنید

نمیشه غرق در غم بود ولی از گریه رو گردوند

نمیشه تا ته آواز فقط از ترس فردا خوند

گلوی ساز دلتنگی پر از فریاد خاموشه

دوباره سر بده هق هق

بزار دست صدا رو شه

نمیشه دل به هر کس داد

نمیشه دل به هر کس بست

نمیشه رفتو راهی شد

رسیدم باز به یه بن بست

چه رسم نا هما هنگی همیشه رسم تقدیره

نمیشه بودو عاشق بود

واسه عاشق شدن دیره

نمیشه غرق در غم بود ولی از گریه رو گردوند

نمیشه تا ته آواز فقط ار ترس فردا خوند

گلوی ساز دلتنگی پر از فریاد خاموشه

دوباره سر بده هق هق

بزار دست صدا رو شه

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389ساعت 0:15 توسط asei |



 

دیگه مجبور نیستی هرجا که میری از من اجازه ی رفتن بگیری

میشه با هرکی که میخوای بجوشی اصلا هرچی دلت میخواد بپوشی

میشه به هرکی میخوای دل ببندی یا با غریبه ها بگی بخندی

وقتی دیر میکنی یا میری جائی دیگه نیستم بهت بگم کجائی

خداحافظ که رفتم بی بهونه

از این دوستی دلم بدجوری خونه

اگه کوه طلا واست بیاره

اگه دنیا رو زیر پات بذاره

دست های خالیم خوب میدونن که هیچکی قدر من دوست نداره

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389ساعت 0:14 توسط asei |



چندی است زمین خورده ام و آه ندارم

                                                                                                                          از قافله جا مانده ام و راه ندارم

ظلمتکده ای ساخته ام از دل ریشم

                                                                                                                   محبوس خودم گشته و همراه ندارم

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام دی 1389ساعت 1:46 توسط asei |